رضا قليخان هدايت
1535
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز اسب اندرآمد سبك شهريار * همى آفرين كرد بر كردگار گروى زره را گره از گره * بفرمود تا بركشيدند زه چو بندش سراسر جدا شد ز بند * سرش را بريدند چون گوسفند باخبر شدن افراسياب از كشته شدن پيران و آمدن كيخسرو و لشكر آوردن بخوارزم و جنگ بزرگ وزان پس خبر شد بافراسياب * ز پيران و از شاه و آن جاه و آب در گنج بگشاد و روزى بداد * سرش پر ز كين و دلش پر زباد گله هرچه بودش بدشت و بكوه * ببخشيد بر لشكرش همگروه سپاهى ز جيحون بدينسو كشيد * كه شد ريگ و سنگ از جهان ناپديد چو آگاه شد شهريار جهان * ز گفتار بيدار كارآگهان بگرد سپه بر يكى كنده كرد * طلايه ز هر سو پراكنده كرد چو خورشيد سر زد ز برج بره * بياراست روى زمين يكسره سپهدار تركان سپه را بديد * بزد ناى رويين و صف بركشيد جهان شد پرآواى بوق و سپاه * همه برنهادند ز آهن كلاه تو گفتى كه روى زمين ز آهنست * ز نيزه هوا نيز در جوشن است تو گفتى جهان كوه آهن شده * همان پوشش چرخ جوشن شده ستاره شمر پيش دو شهريار * پرانديشه و زيجها بر كنار همىبازجستند راز سپهر * سطرلاب تا بر كه گردد به مهر سپهر اندر آن جنگ نظاره بود * ستاره شمر سخت بيچاره بود بروز چهارم چو شد كار تنگ * به پيش پدر شد دلاور پشنگ به دو گفت كاى كدخداى جهان * سرافرازتر كس ميان مهان بفر تو زير فلك شاه نيست * بزيب تو بر آسمان ماه نيست شود كوه آهن چو درياى آب * اگر بشنود نام افراسياب زمين برنتابد سپاه ترا * نه خورشيد تابان كلاه ترا